دل نوشته

من هم رفتم ...

آدرس وبلاگ جدید من به نام پایگاه شعر که جدیدا راه اندازی شده و در بخش لینک دوستان با همین نام ثبت شده: 


www.paygahesher.blogfa.com


[ چهارشنبه 1392/05/30 ] [ 11:19 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش 

چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست ؟





[ سه شنبه 1392/05/29 ] [ 21:7 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است

چون یتیمی که به او،

فحش پدر داده کسی

اخوان ثالث


دوستان خوبم این پست فقط یه خداحافظیه. من دیگه چیزی نخواهم نوشت. ممنونم از محبتی که به من داشتین.

خداحافظ

[ چهارشنبه 1392/04/19 ] [ 12:36 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

من امشب به اندازه ی خودم از تو دل کندم و به اندازه ی خودم گریه کردم!

دوست داشتن تو مرا بس بود که به اشتباه تن به دل بستگی دادم. دل بستن به حرمت تک تک حرف هایی که در صدای تو گم میشد. من اشتباه کردم. اما به تاوان  این اشتباه خودم را برای همیشه از داشتنت محروم میکنم و فقط میتوانم یک نفس بکشم. همین !

[ سه شنبه 1392/04/18 ] [ 1:12 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

خیلی وقته نمی نویسم! یعنی نمی تونم. خیلی وقته تو آینه به مردمک چشمم خیره نشدم. خیلی وقته سراغی از خودم نگرفتم و خودمو تو تنهایی رها کردم. خیلی وقته بدون تو، راه میرم. خیلی وقته احساس میکنم مردم! شاید هم واقعا مردم!!!

[ سه شنبه 1392/04/11 ] [ 0:12 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

کاش این چشم ها را آن روز، روز اولین ما ، روی چشم های تو بسته بودم ! کاش پاهایم می رفتند وهرگز به تو نمی رسیدم!

[ شنبه 1392/02/28 ] [ 13:35 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

پرم از نفرت؛ از جایی که شروع شد ... از جایی که به خودم دست درازی کردم و خودم را اسیر زندانی کردم که زندان نبود، "خودم" بود.

شاید اگر از تو شروع می کردم و شاید اگر تو ابتدای تنهایی من بودی، .... نمیدانم چه میشد اگر این شاید ، شاید نبود...



[ یکشنبه 1392/02/22 ] [ 22:22 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

آی مردم! بیایید و مرا به زیر خاک ها ببرید. آنجا که هیچ کس چوب بی احساسی مرا نخورد. آنجا که دستم، دست به دامان کسی نشود. بیایید و این چشم ها که پر از فریاد است را خفه کنید. تمام من هدیه به خاک همین امشب که مستم! که خسته ام! که دل بریدم! بیایید که احساسم را حراج کردم!!!

[ سه شنبه 1392/02/03 ] [ 23:37 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

زمان ایستاده که نه؛ به عقب بر میگردد...

تکه ای از دلم در دست های تو به امانت باشد تا برگردم ؛ زود!!! مثل زود های تو !!!! همینجا بمان که مبادا گمت کنم. چشم های سیاه تو را نشانه ی راهم کردم و به دلم وعده ی دوباره ی آن نگاه ها را داده ام .

من باز خواهم گشت! از پس این همه نا امیدی، به امید دیدار تو می آیم!  

عقربه ها، عقب عقب می روند و از دستان تو هیچ کاری بر نمی آید. خیرگی بر روی در و دیوار این خانه زار می زند و همه جا، چیزی راه گلویم را می بندد. چیزی که ناتوانم میکند . بی اختیار می ایستم و در را برای همیشه میبندم...

[ دوشنبه 1392/01/19 ] [ 20:59 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

در ازدحام این همه چشم؛ نگاهم فقط به تو خیره بود و قلبم فقط برای تو می تپید و امروز از این همه وفاداری درمانده ام. در مانده میان تمام تهمت ها ی تو. میان این همه شک که قطره قطره مرا درخود بی صدا می شکند . و این تویی که دراشتباهی و من ناتوان از اثبات خودم تنها دست روی دست میگذارم و نظاره گر اینهمه تباهی ام. تباهی من! تباهی حرمتم و احساسم و شاید تباهی تو! شاید!

[ چهارشنبه 1391/12/23 ] [ 23:36 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

کاری از دستم بر نمی آید وقتی که اشک هایم بی اختیار از درد دروغ های زشت تو فرو میریزد. من ...

باید برای همیشه دلم را از تو پس بگیرم و بروم آنجا که حتی از یاد تو هم خبری نباشد. 

افسوس ....


[ یکشنبه 1391/12/20 ] [ 23:34 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

دل بست تمام تنم به یک نگاه! یک نگاه که در دود سیگارم به یکباره ترک خورد. پشت یک دیوار، همانجای همیشگی ؛ من بودم و تو نبودی .... و نگاه تو که به من خیره شده بود. دل بستم به یک نگاه که فقط در چشم های تو میتوانست جا بگیرد. به نگاهی که خاکسترم کرد!

[ شنبه 1391/12/19 ] [ 22:28 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

مرا به انتها نرسان. به آنجا که گمان بی تو بودن بر تمام تنم چیره شود. و فراموش کنم آهنگ صدای تورا . مرا به انتها نرسان .به خستگی. به بی تفاوتی. که من از بی تفاوتی نسبت به تو می میرم. چه بچه شدی! و از احساس من ترسیدی. تو به من شک کردی. به دوستت دارم های من. مرا به آنجا نرسان که انتهای من باشد. انتهای حرفم. به سکوت!

[ جمعه 1391/12/04 ] [ 21:52 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

دیشب بعد از مدت ها چنان در خاطرم آمدی که به تکاپو افتادم برای یافتنت. افسوس که امروز به نبودنت پی بردم. مهتاب عزیزم ، دوست خوبم ، در آرامش باش که برای آرامشت دعا میکنم. چقدر زود رفتی! خدایا این چه تقدیری است! تمام خاطراتمان درخاطرم میماند. دیر یا زود تورا در آن دنیا میبینم. آرام باشی همیشه. دوستت داشتم و دارم.

[ چهارشنبه 1391/12/02 ] [ 22:13 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

چه احساسی! حس فرو ریختن هر آن فروترم میریزد . و اینکه از شکِ تو نمیدانم باید به کدام آغوش پناه ببرم! من سرد میشوم از بغضی که راه گلویم را بسته.کاش تا ابد با هم پیمان می بستیم. و به بودن هم ایمان می آوردیم. کاش برای هم صادقانه می مردیم و می دانستیم که زندگی یعنی من، یعنی تو! یعنی صدا. که همه عالم برای دزدیدنش کمین کرده اند. من به تو ، به دستهای بسته ی تو پناه آوردم. باز کن دستت را که تشنه ی توام...

[ یکشنبه 1391/11/22 ] [ 22:3 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

چند شب خواب میبینم ! خواب صدای تو را و انگار خودت هستی که در دوردست ها، پشت پلک های من قایم شدی و به تماشا نشستی!

تو به چه چیز این گونه خیره شدی؟ به احساس پوچ من که فکرمیکنم در میان خاطره ی تو گم شدم و یا به یقین من که گم شده ام؟؟؟ من از این همه احساس تو و از ترس تو میترسم.

خواب میبینم؛ خواب تو را که نشسته ای و دست های مرا محکم در دست گرفته ای . انگار که میترسی از دستت بروم!

آه! چه خواب قشنگی!

[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 13:38 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

من از آرامش چشم های تو میترسم و از این نفس های ممتد که انگار بوی خداحافظی میدهد.

کاش پلک بزنی . نه! کاش بمانی!

تو هنوز نفهمیدی که دست های تو با همه سردی اش ، چه به روز من آورد!

تو هم مثل من میترسی. من از رفتن تو. تو از عشق! از اسیر من شدن! اما به خدا قسم عشق زیباست.

[ جمعه 1391/10/01 ] [ 23:28 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

من تمام روز را به نفس هایی که هرشب روی تنم جاری میکنی می اندیشم و از ترس ترک خوردن، آه نمیکشم!
من هروقت که خودم را گم میکنم به تو پناه می آورم و تو فقط نگاه میکنی ومن بیشتر گم میشوم و تو چه بیهوده زندگی مرا دست به دست میکنی تا مردانگی ات را به من نشان دهی و من دق میکنم وقتی به دست های تو خیره میشوم.
تو چقدر پر از نگاهی وقتی برهنه در آغوشم راه میروی ومن چقدر حقیر میشوم میان این همه  نگاه هرزه ، وقتی عطر تنت نفس هایم را به بازی میگیرد.
گاهی که به بهانه ی آرام شدن سر به روی شانه هایت ناآرامم میکنی، فکر میکنم میمیرم و میترسم از این همه مردن!
اما چه سود؟
من هربار که ناآرامم بهانه ی شانه هایت را میگیرم. بهانه ی نفس هایی که هرروز خمیده ترم میکن
د.

[ یکشنبه 1391/09/12 ] [ 14:49 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

خدایا چی بگم وقتی دارم میرم؟ 

خدایا میشه منو بغل کنی؟

میشه آرومم کنی؟

اگه یه روز دق کردم از غصه همه بدونین اون مقصر نیست! تقصیر خودم بود که انقدر دوستش داشتم!

[ یکشنبه 1391/09/12 ] [ 12:16 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

اصلا حواست هست که من نیستم؟ کجایی مرد با غیرت من ؟ هیچ میدانی که نزدیک است  گم بشوم. گمان نکنم! عین خیالت هم نیست که قرار است بی فاطمه شوی!

[ شنبه 1391/08/27 ] [ 0:35 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

حقیقت است، اینکه من به تو نمیرسم.

آه !!! چه تلخ است حقیقت!

[ سه شنبه 1391/08/23 ] [ 22:26 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

دل من شاید امشب پرترین دل دنیاست. در تاریکی که میروم، چشم میدوانم تا یک کنج پیدا کنم.تا همان جا در تاریکی، امشب، دلم را از سینه بیرون بکشم. شاید آرام شوم. شاید...

[ پنجشنبه 1391/08/18 ] [ 19:56 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]


باران هم نمیبارد. من به ستوه آمدم. یک ستاره آنجاست که مرا آخر دق میدهد. یک ستاره شبیه چشمان تو که هر وقت به تو خیانت میکنم مرا میبیند. او هم به ستوه آمده! نشسته ام و چشمانم را میبندم. پاهایم را محکم در آغوشم اسیر کردم که هوایی نشود اما لعنت به ذهنم که بی اجازه تمام راه را قدم زده و خسته و دربه در باز سمت من آمده. کلافه ام میکند بس که به تو فکر میکند. بس که اسم تورا می آورد. من میدانم. من میفهمم که عاشق شده ام!!! عاشق ستاره ای که شبیه چشم های تو هست.

[ دوشنبه 1391/08/15 ] [ 23:9 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

دو شبی میشود شاید هم دوسال که با همه ی تبم ، یخ زده ام. با دستان سرد با نگاه سرد و با صدای سرد ادای زنده ها را در می آورم. انگار نفس هم میکشم و حس میکنم گاهی اوقات اشتباهی پلک هم میزنم. خودم را از خودم گرفتم. و همین حالا با همین احوالم باید زخم بخورم، زخمی عمیق و داغ مثل قطره ی اشکم!

[ پنجشنبه 1391/08/04 ] [ 11:48 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

تو مرا میشکنی ؛ مثل یک حرف که صدا میشود. در یک دم و با یک بغض. آنچنان محو که نمیتوان پنداشت، نمیشود دانست. و در سکوت که فقط باید به خود لرزید. تو مرا میشکنی؛ گرم مثل اشک و برای همیشه همچون مرگ!

افسوس که مرا زمان چنان در تو آمیخت که اگر هم بروم گویی در تو ایستاده ام. و چه سود وقتی تمام من بوی تو را میدهد!؟ ای کاش ما....

[ چهارشنبه 1391/07/12 ] [ 9:19 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

تکراری شده ام. مثل خودم. مثل تمام نوشته هایم. مثل من برای تو.

[ چهارشنبه 1391/07/05 ] [ 17:29 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

دیگر این من، آن من نشد!

[ سه شنبه 1391/06/14 ] [ 23:4 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

تمام دلخوشیم به چشم بر هم زدنی بر باد رفت و من ماندم و دلی که در آستانه ی بیست و سه سالگی پرپر شد! و تو مسئولی . تو مسئول تمام دلی هستی که از من ربودی و بی تفاوت رهایش کردی!

[ شنبه 1391/06/11 ] [ 22:24 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

لعنت به سرنوشت که قصه ی مارا بد نوشت!

[ سه شنبه 1391/06/07 ] [ 0:39 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]

ما هم به سوختن عادت کردیم....

[ جمعه 1391/06/03 ] [ 22:29 ] [ فاطمه شیرازی ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه